به افتخــــــــــار دهــــه شصتــــــی ها

ــــــــذتی كه تو زدنِ اين دهــــــه هشتـــادی ها هست...
تو ســــر كار گذاشتن اين دهــــه هفتــــــادی ها نيست...

به افتخــــــــــار دهــــه شصتــــــی , پنجــــــــاهی و حتـــی چهلیـــــــا و ...

منطـــــــق

داشتـــــــم با یه بچــــــــه ی ۷ سالــــــه حرف میــــــزدم برگشتـــه میگه...
حـــــــرف زدن با کســــــی که منطـــــــق حالیــــــش نـــیست مثل اینه که بخـــــــوای رو چــــــــــــرتکه وینـــــــدوز نصـــــب کنـــی... :|

شمـــــا به کارتـــــون بپــــردازین مـــن بــــــرم بزنـــــم این بچه رو لهـــــــش کنــــم بیـــــام... :|

دیروز تو مترو یکی اومد از این اسپایدرمن چسبونکی ها بفروشه، پرتش کرد بخوره به شیشه همه ببینن، خورد تو صورت من! 3 نفر از کسایی که دیدن همونجا خریدن ... !!!

یادتون نمیاد…

شما دختر جوونا یادتون نمیاد…
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی یه زمانى دخترا خواستگاراشونو رد میکردن!!

چه قانونیه؟

نمیدونم این چه قانونیه  :

پسر هرچقدر نامردتر فاسدتر بی‌ قیدو بندتر و دخترباز تر باشه دخترا بیشتر جذبش میشن و بیشتر دوستش دارن و و عاشقش میشن و سرش شلوغ تره

حتی دخترا سرش دعوا هم می‌کنن با هم... :p

اما پسر هرچقدر آروم‌تر آقا تر باشخصیت تر و مهربون تر باشه دخترا بیشتر ازش دوری می‌کنن

نمیدونم واقعا این چه رسمیه ...

نمیدونم نه نمیدونم ...

نگین نه اینطوری نیست چون انقدر دیدم که دارم میگم

شاعرانه تره

مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانومای فامیلو یه خانوم مداح هم دعوت کرده بود.
از صبح همه داشتیم کمکشون میکردیم که یهو ، یک ساعت مونده به مراسم برق رفت .
مادر بزرگم به پدرم گفت:
سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته!
بابای ما هم زنگ زدو گفت:برق ما رفته!
یهو مادر بزرگم از اونور گفت:
بگو خانوم آوردیم، کلی پول دادیم، حالا برق رفته شما خسارت مارو میدی...؟؟؟
بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به طرف گفت:
کلی پول دادم خانم آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرم بکنم؟ شما خسارت میدی....؟!؟!
طرف هم نه گذاشت نه برداشت با خنده گفت:
دوست عزیز 2 تا شمع روشن کن شاعرانه تره...!!

بگیر بخواب...

وقتی بچه ای:نمیدونم این بچه چه مرگشه نمیخوابه؟
وقتی مدرسه میری:بمیری بچه،بگیر بخواب صبح میخوای بری مدرسه!
زمان دانشگاه:شبها زود بخوابید که سر کلاس چُرت نزنید!

تو سربازی:خاموشیه!نیام ببینم کسی بیدار باشه!
سرکار:آقای محترم ،تو خونتون بموقع بخوابید که سرکار چرت نزنید!

بعد از ازدواج:عزیزم میشه الان بگیری بخوابی؟!فردا در موردش صحبت میکنیم!
وقتی پیر میشی:بابا تو رو خدا بگیر بخواب بذار ماهم بکپیم!

آخر عمری تو بیمارستان:آخره شبِ،بخوابید که صبح زود عمل جراحی دارید!
.
.
.
وقتی میمیرید(همگی دسته جمعی):تو رو خدا بلند شو..بیدارشو،خواهش میکنم!!
:|
:|

بابای من....

بابام یه عادت بد داره اونم اینه که تا یه اسمس برام میاد زودی میپره اسمس گوشی منو میخونه
دیروز یه اسمس اومد برام مثل همیشه گوشیمو برداشت ببینه چی اومده یهو دیدم صداش بلند شد گفت پسسسسسسسر بیا ببینم
دیدم یکی اسمس داده و نوشته : دختره رو برات جور کردم دیر نکنی باز ساعت 7 جای همیشگی
مینا


بابام گفت خاک بر سرت کنن بی شعور احمق به مامانت بگم تیکه تیکه ات کنه؟
گفتم بابا من چه میدونم این چیه من اصن خبر ندارم
دو دقیقه بعد اسمس اومد ببخشید اشتباه شد
مینا

بابام گفت: خاک تو سرت می دونستم بی عرضه ای بی هنر برو تو اون سوراخ موشت تو اینترنت:|

آغاز هر عشق

در آغاز هر عشق کنجکاوی وجود دارد و در اکثر موارد، حس کنجکاوی یک مرد را وا می دارد که به طرف یک زن برود و بر عکس اگر مردی به طرف زن می رود، فهمید که موجودی جدید را کشف کرده است عاشق می شود، و وگرنه مایوس بر می گردد.

مرد ابله

وقتی مرد آنقدر ابله باشد که عشق یک زن خودفروش را عشق واقعی بداند، سزایش همان است که به دست آن زن هستی خود را از دست بدهد و ورشکسته شود و مبادرت به خودکشی نماید.

کتاب ملکه ی مارگو (La Reine Margo)

 

نام کتاب: ملکه ی مارگو (La Reine Margo)

نویسنده: الکساندر دوما (Alexander Duma)

موضوع: تاریخ فرانسه (رمان)

مترجم: فروردین پارسای – شهرام پورانفر

ناشر: انتشارات راستی نو

چاپ دوم 1385

تعداد صفحات: 550 صفحه

توضیح: این رمان تاریخی مربوط به سال های 1559 الی 1560 فرانسه است. جنگ بین کاتولیک ها و پروتستان ها. زندگی نجیب زاده ها، دوک ها، ملکه کاترین، هانری شاه ناورا و کلی شخصیت تاریخی دیگه. این که چرا اسم کتاب رو گذاشتن ملکه مارگو، نمی دونم. چون ملکه مارگو، خیلی کم دخیل بود توو این قضایا. شاید بهتر بود در مورد ملکه ی مادر (=کاترین) اسم می گذاشتن. هر چی اتفاق بود به خاطر این کاترین و پادشاهان بی عرضه که همشون هم از لحاظ سنی کوچک بودن است ... اونایی که رمان های تاریخی دوست دارن، اینو بخونن بد نیست. ترجمه ش هم خوب بود.

در پایان این کتاب غافلگیر خواهید شد!!!

احمد شاه آخرین پادشاه خاندان قاجار

احمد شاه آخرین پادشاه خاندان قاجار می‌باشد که با وی سلطنت قاجاریان به پایان می‌رسد. او وارث پادشاهی یکصد و بیست ساله قاجارها در ایران بود. سلطنتی که از آقا محمد خان تا محمدعلی شاه را تجربه کرده و در واپسین سالهای خود به کودکی 21 ساله به ارث رسیده بود. سلطنت کوتاه ولی پرماجرای محمدعلی شاه با فتح تهران در 1327 ه. ق و پناهنده شدن وی به سفارت روسیه در زرگنده که با هماهنگی انگلیسی‌ها صورت گرفت پایان یافت و احمد میرزا که یکسال پس از کشتن ناصرالدین شاه زاده شده بود در سن دوازده سالگی از سوی فاتحان تهران به پادشاهی برگزیده شد و از روی خردسالی زیر نظر نایب السطنه ای قرارگرفت که وی را نیز فاتحان تهران بر گزیده بودند.

ادامه نوشته

اخرین عکس از احمد شاه

میگم احمد شاه آخر عمری چه رضازاده ای شده بوده

قلعه باستیل

قلعه باستیل (در فرانسوی : Bastille Saint - Antoine ) زندانی بود در پاریس که در فرانسه با نام باستیل سن آنتوان نامیده می‌شود. آوازه این قلعه به فتح آن در ۱۴ جولی ۱۷۸۹ بدست انقلابیون فرانسه برمیگردد. در این تاریخ این قلعه مورد تاخت و تاز مخالفان لویی شانزدهم قرارگرفت. این رویداد را آغاز انقلاب فرانسه می‌نامند. در سال پس از فتح این قلعه جشنی به این فراخور برگذار شد که هماکنون این روز را در فرانسه به‌عنوان روز ملی جشن می‌گیرند و جزو تعطیلات رسمی این کشور نیز شمرده می‌شود. واژه باستیل در فرانسه به معنی قلعه است.

فتح باستیل انقلاب فرانسه وارد مرحله ای غیرقابل بازگشت می‌کند.

 ۴۰ روز پیش از این تاریخ، انجمن اتاژنرو در ورسای برپا می‌شود و نمایندگان که آگاه شده بودند نقاط سستی و کمبودهای کشورمداری بیش از آن است که تنها با یک اصلاح مالیاتی حل شود، خواستار استقرار نهادهایی در چارچوب یک قانون اساسی شدند. سپس در روز 9 ژوییه مجلس اتاژنرو در ورسای برپا شد و خود را «مجلس ملی موسسان» نامید.

این اقدام به مذاق لویی شانزدهم پادشاه فرانسه و به ویژه نزدیکان درباری او خوش نیامد. در روز 12 ژوییه سال 1789 میلادی لویی شانزدهم کارگزار کل رویدادهای مالی ژاک نکر را برکنار می‌کند و بارون دوبروتوی جانشین او می‌شود.

با این که ژاک نکر بانکدار اهل شهر ژنو تنها دستاویز افزایش کاهش بودجه کشور شده بود اما میان مردم کوچه و بازار محبوبیت داشت. سپس این شایعه همه‌گیر می‌شود که شاه که از نافرمانی نمایندگان مجلس به خشم آمده، می‌خواهد مجلس را برچیده و نمایندگان را به خانه‌هایشان بفرستد.

در روز 13 ژوییه شایعه جدیدی در پاریس پخش می‌شود که براساس آن نیروهای ارتش سلطنتی می‌خواهند وارد پاریس شوند و نمایندگان را دستگیر کنند.

صبح روز 14 ژوییه یک گروه از صنعتگران و پیشه وران برای جستجوی اسلحه به ساختمان انوالید می‌روند.

سومبروی که وظیفه نگاهبانی از ساختمان انوالید را داشت تسلیم شورشیان شده و در انبارهای جنگ افزار را به روی آنها می‌گشاید. مردم به انبارها هجوم برده و 28 هزار قبضه تفنگ را تاراج می‌کنند.

شورشیان پس از این کامروایی نخستین به سوی قلعه و زندان باستیل حرکت می‌کنند. براساس شایعات، در باستیل اندازه چشمگیر ای باروت انبار شده بود. مردم در برابر این قلعه قرون وسطایی احساس بیزاری می‌کردند زیرا همواره نماد زور استبدادی سلطنتی بود.

در آن زمان گارد محافظ باستیل از 82 کهنه سرباز سالمند سازمان داده شده بود و در روز 7 ژوییه یک یگان از گارد سوییس شامل 32 سرباز به آن‌ها پیوسته بودند.

مارکی دولونای فرماندار باستیل آگاه می‌شود که تا رسیدن قوای کمکی باید دست به زمان گذرانی بزند. او به مهاجمان می‌گوید آماده به گفتگو با 3 تن از نمایندگان آن‌ها است و در ازای آن 3 درجه‌دار را از روی گروگان نزد آنها می‌فرستد.

دولانوی با نمایندگان گفتگو کرده و آن‌ها را به صرف غذا دعوت می‌کند. در حالی که بردباری مردم خروشان در بیرون از قلعه باستیل به سر آمده بود.

یک گروه از شورشیان موفق می‌شوند از بخشی از دروازه قلعه بالا رفته و خود را به پل معلقی که حکم ورودی اصلی باستیل را داشت برسانند آن‌ها کوشش کردند با ضربات تبر زنجیرهای نگهدارنده پل‌معلق را قطع کنند.

افراد گارد سوییس به سوی آن‌ها شلیک کرده و آن‌ها را به قتل می‌رسانند. در تیراندازی رو در رو نیز تعدادی از نگهبانان قلعه به قتل می‌رسند.

دولونای تصمیم می‌گیرد انبارهای باروت را بترکاند، اما کهنه سربازان از او می‌خواهند با شورشیان گفتگو کند.

ستوان فلو فرمانده گارد سوییس فرمان ایست تیراندازی را داده و می‌گوید براساس قوانین جنگی حرمت آن‌ها باید حفظ شده تا تسلیم شوند.

یک سرباز فرانسوی که به شورشیان پیوسته بود تقاضای او را پذیرفته و به شیوه نوشته شده به آن‌ها پناه نامه می‌دهد.

پل‌معلق باستیل پایین آمده و گاردهای سوییس همچون زندانی به ساختمان شهرداری برده می‌شوند اما ناگهان مهار انبوه مردم عصیان زده از دست رهبران شورش بیرون شده و جمعیت خشمگین گاردهای سوییس و دیگر اسرا را تکه تکه می‌کنند و سرهای آن‌ها را بر سر نیزه زده و در خیابان‌ها می‌گردانند.

سپس مردمی که درون باستیل شده بودند، زندانیان را آزاد می‌کنند اما در آن زمان تنها 7 تن در باستیل زندانی بودند. در هفته های پس از به چنگ آوردن باستیل مردم پاریس به ویران کردن قلعه پرداخته و سنگ‌های خرد شده آن را چون نشانه پیروزی بخشش می‌کنند.

بدین سان، در روز 14 ژوییه سال 1789 میلادی مردم پاریس به قلعه و زندان پرآوازه باستیل تازش کرده و آن را تصرف می‌کنند.

پس از تصرف باستیل مردم پاریس قلعه را ویران کرده و هیچ اثری از این نماد خوکامگی سلطنتی باقی نمی‌ماند. سرنگونی باستیل نقطه عطفی در تاریخی فرانسه انگاشته می‌شود و پس از سقوط باستیل انقلاب فرانسه وارد مرحله ای غیرقابل بازگشت می‌گردد.

 روز 14 ژوییه به‌عنوان روز جشن ملی فرانسه محسوب می‌شود.

کاترین دو مدیچی حامی نوستراداموس

کاترین دو مدیچی ملکه توانمند فرانسه از هواداران و مریدان نوستراداموس بود. وی پس از آنکه پیشگویی نوستر درباره شوهرش هانری دوم به حقیقت پیوست چنین ارادتی را پیدا کرد.

چهار سال پیش ملکه نوستراداموس را به پاریس فراخوانده بود تا از بخت و اقبال خود و فرزندان وشوهرش آگاهی پیدا کند.

او در پیشگویی‌هایش چنین پیش بینی کرده بود : شیر جوان فا یق خواهد آمد بر شیر پیر. در صحنه نبرد، او چشمهای دشمن خود را که در محفظه ای زرین قرار دارد سوراخ خواهد کرد. دو زخم به یک زخم بدل می‌شود وبعد مرگی جانکاه.

۴ سال پس از این در 1559 این پیشگویی رخ داد. هانری با کنت دو مونتگمری از گارد اسکاتلندی خود که 6 سال از او جوانتر بود دوستی نزدیکی داشت. . پادشاه علیرغم هشدارهای داده شده به دست نزدیکان در مسابقه نیزه بازی شرکت‌کرد ودر برابر مونتگمری بمیدان رفت. هر دو رقیب دارای کلاه خود وزره با نشان شیر بودند. نیزه کنت دو مونتگمری کلاه خود پادشاه را سوراخ کرد. پادشاه از سوی سرو گردن زخم دیده وبعد از ده روز رنج و درد و شکنجه مرد.

پس از این رخداد کاترین دو مدیچی، پیرو نوستراداموس شد و حمایت از او را بر دوش گرفت و در پناه حمایت‌های این ملکه نیرومند و خرافاتی بود که او توانست با فراغ بال به پیش بینی‌های آینده بپردازد. وی همچنین پیش بینی کرده بود که سه فرزند ملکه پیش از او خواهند مرد، که از قضا چنین شد

کاترین دومدیسی (مدیچی)

با آنکه مدت چهار سده است که درباره این زن دیدگاه های متفاوتی ابراز می‌شود، هنوز او به‌صورت معمایی بجای مانده است. کاترین از ماندگان لورنتسو بزرگ از نوادگان برادر پاپ لیو دهم، و نمونه خانواده مدیچی بود که برای فرمانروایی آفریده شده و در فطرتش زیرکی نهفته بود. وی در سال 1519 در فلورانس به دنیا آمد، ولی پدر و مادرش پیش از آنکه او یکماهه شود، بر اثر سیفیلیس درگذشتند؛ و کاترین در میدان نبرد سیاسی خویشانش به‌صورت مهرهای ناچیز و قابل‌انتقال باقی ماند، تا اینکه عمش پاپ کلمنس هفتم او را در چهاردهسالگی به پیمان زناشویی هانری دوم، که بعدا پادشاه فرانسه شد، درآورد. وی مدت ده سال کودکی نزاد، و در این ضمن شوهر غمگینش خود را وقف دیان دو پواتیه کرد. اما پس از این زمان کاترین تا ده سال و تقریبا هر سال کودکی زایید، آرزومند بود که بتواند بر تخت پادشاهی بنشاند، و برای این خواسته نقشههایی نیز کشید. سه تن از این کودکان در خردسالی درگذشتند؛ سه تن دیگر به پادشاهی فرانسه رسیدند، و دو تن آخر شهبانو شدند. تقریبا همه آن‌ها با واقعهای غمانگیز رو در رو شدند، و خود او بیش از همه آن‌ها بدبختی دید، زیرا مرگ شوهر و سه تن از فرزندان خود را که به پادشاهی رسیده بودند دید. کاترین در ایامی که ملکه یا ملکه مادر بود، دگرگونی‌های چهار سلطنت را تحمل کرد، و از این روی هوشیاری و خودداری و همچنین ریاکاری بیشرفانه جان سلامت به در برد. یکی از معاصرانش گفته است که این زن ( ) هنگامی نقابی بر چهره داشت، زیباتر بود یعنی اندام زیبایی داشت، و برانتوم تاکید کرده است که کاترین ( ) سینهای سفید و برجسته و ( ) رانهای زیبا و انگشتانی زیبا داشته است. ولی سیمای او ناسازگار، چشمانش بیش از اندازه درشت، لبانش از حد معمول کلفت‌تر، و دهانش نیز بیش از اندازه گشاد بود. کاترین هرگاه می‌خواست مردی را شیفته خود کند، این کار را به بهره مندی از دیگری انجام می‌داد. شایعاتی موجود بود بر پایه آنکه او ( ) سوارانی پرنده از زنان زیبا داشت که می‌توانستند مردان را رام او کنند، ولی این سخن ظاهرا افسانه ای بیش نیست. کاترین، که درنتیجه برتری دین در سیاست و عشق جریحهدار شده بود، پس از مرگ هانری، با اعمال رخنه در پشت پرده در مدت سی سال از دین کینه توزی کرد. زیرکی او جبران بیکفایتی فرزندانش را می‌کرد، و اگر چه آن‌ها از دخالتهای مادر آشفته بودند. چون در امر پادشاهی کاری از پیش نمی‌بردند، به مداخلات او رضا می‌دادند.

 

ادامه نوشته

مهره اصلی کشتار  «سن بارتلمی»

کاترین دو مدیچی (به ایتالیایی : Caterina de ' Medici ) (زاده ۱۳ آوریل ۱۵۱۹ - درگذشته ۵ ژانویه ۱۵۸۹ ) (زاده یکشنبه 23 فروردین 898 – درگذشته پنجشنبه 15 دی 967 خورشیدی)
در شهر فلورانس ایتالیا، در خاندان مدیچی، به دنیا آمد. او دختر لورنزو دوم دو مدیچی بود. او در سال ۱۵۳۶ به همسری دوک اورلیان (که در آینده با نام هانری دوم بر تخت شاهی فرانسه نشست) درآمد و از سال ۱۵۴۷ تا سال ۱۵۵۹ ملکه‌ی فرانسه بود.


همچنین مادر سه پادشاه فرانسه با نام‌های فرانسوای دوم و شارل نهم و هانری سوم بود. دخترش مارگریت نیز نخستین همسر پادشاه فرانسه از خاندان بوربون یعنی هانری چهارم بود.
کاترین دو مدیچی پس از فرانسوای دوم از سال ۱۵۶۰ تا سال ۱۵۶۴ جانشین شاه فرانسه بود، و پس از آن نیز در تصمیم گیری‌های حکومتی پسرانش نفوذ داشت.
نقش او در جنگ‌های مذهبی اروپای سده شانزدهم و کشتار «سن بارتلمی» انکارناپذیر بود و از این روی به سختی مورد تنفر قرار داشت.
وی پس از مرگ در کنار همسرش هانری دوم در کلیسای «سن دنی» دفن شد.

کشتار دردناک پروتستانی‌ها

جنگ‌های مذهبی فرانسه در سده شانزدهم، از پایه منشا خانوادگی داشت. روسای مذهب کاتولیک و پروتستان در راس قدرت بودند. در یکسو پادشاه و مادرش و گروهی از بستگان نزدیکش و در سوی دیگر گروهی از از اعضای خاندان بزرگ و وابسته به دربار قرار داشتند. آنان برای منافع خود می‌جنگیدند و خون مردم بی گناه به زمین ریخته می‌شد. کشتار دردناک «سن بارتلمی» در زمان «شارل نهم»، که به دستور مادر او «کاترین مدیچی» در اوت 1572 میلادی (951 هجری) برپا شد و هزاران هزار زن و مرد و کودک و پیر و جوان از پروتستانی‌ها به خاک و خون کشیده شدند و سرآغاز جنگ دیگری را فراهم ساخت،نمونه ای از این جنایان هراس انگیز به شمار می‌رود.

 کشتار «سن بارتلمی» در فردای عروسی هانری چهارم که در آن زمان هانری دوناوار خوانده می‌شد (چون پادشاه ناوار بود) با خواهر شارل نهم پادشاه وقت فرانسه که همه سران پروتستانی‌ها در مجلس حاضر بودند آغاز گردید. هانری چهرم پیرو مذهب پروتستان بود و در سال 1593 میلادی(972 هجری)  به مذهب کاتولیک در آمد و در سال 1594 میلادی با ورود به پاریس، باسیاست آسان گیری مذهب که در پیش گرفت، راه اعلام آزادی مذهبی را گشود. 

روز کوروش بزرگ

من امروز اعلام می‌کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که گرایش دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را دست اندازی ننماید و هر پیشه را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر روش که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه آسیب به حقوق دیگران نزند.

 

من اعلام می‌کنم که هر کس پاسخگو اعمال خود می‌باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و برعکس به کای نابجا است و اگر یک فرد از خانواده یا خاندانی کننده‌ی سستی می‌شود تنها گناهکار باید مجازات گردد نه دیگران.

 

من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و پادشاهی می‌کنم نخواهم گذاشت که کسی مردان و زنان را همچون برده و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من ناچار هستند که در پهنه فرماندهی و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان چون برده و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به‌کلی از جهان برافتد.

 

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که در برابر ملتهای ایران و بابل و ملتهای سرزمین‌های چهارگانه بر دوش گرفته‌ام پیروز گرداند

 

 

 

او (کوروش) هیچگاه مانند خود را در این جهان نداشته، او یک مسیح بود، مردی که تقدیر در باره اش مقرر داشته که باید برتر از دیگران باشد.

 

«گوبینو» میراث باستانی ایران ریچاردفرای رویه 133

 

 مقایسه سخنان کوروش بزرگ پادشاه ایران زمین با نبوکد نصر، پادشاه بابل

 

نبوکد نصر با افتخار و جبروت می‌گوید :

 

«فرمان دادم که صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشکنند، با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم، هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم، خانه را چنان کوفتم که دیگر بانگ زنده ای از آنجا برنخیزد. »

 

اما فرمان کوروش، فرمان نکوداشت انسانیت است و بال و پر گسترانیدن آن در آسمانی فراخ، نگاهی به مندرجات استوانه کوروش نشان می‌دهد که پر بیراه نیست اگر کوروش را نخستین تدوین کننده منشور حقوق‌بشر انگاریم :

 

«من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سومر و اکد را دچار هراس کند. من نیازمندی‌های بابل و همه پرستشگاه های آنان را در نظر گرفتم و در بهبود وضعشان کوشیدم. من یوغ ناپسند مردم بابل را برداشتم، خانه های ویران آن‌ها را آباد کردم. من به بدبختی‌های آن‌ها پایان بخشیدم. مردوک خدای بزرگ از کردارم خوشنود شد. من همه ساکنان را گرد آوردم و خانه‌هایشان را به آنان باز پس دادم. من فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و بی دینان آن‌ها را نیازارند. فرمان دادم که هیچ یک از خانه های مردم ویران نشود. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی واژگون نکند. »

آیا میدانید

ـ آیا میدانید : ۲۹ اکتبر روز جهانی کوروش بزرگ است و این روز تنها در تقویم ایران نیست؟

 ـ آیا میدانید : چند سال دیگر، با نابودی کامل تخت جمشید باید سپاسگذار کشورهایی چون فرانسه باشیم که چندی از تخت جمشید را در موزه های خود پاسداری کردند.

همـــدم

همـــدم این روزای من یه پشـــه بود...
كه هـــوا ســــــــرد شد اونم رفت...! :|

:|

تو یه پاساژ راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و اون افتاد زمین...
سریع رفتم بلندش کردم و گفتم واقعاً معذرت میخوام...
ولی وقتی دستشو گرفتم دیدم طرف از این مجسمه های مانکنی هست که جلوی مغازه میذارن...! :|
اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخرآمیز هم رو لباشه...! :|
بهش گفتم خنده داره...؟! خب من فکر کردم آدمه...!
یارو چیزی نگفت...خــــــــوب که دقت کردم دیدم اونم یه مانکن دیگه ست... :|

یه دوست لاغر

همه ی مـــا یه دوست لاغر و استخـــونی داریم که :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پنج برابر ما غذا میخوره و چاق نمیشه ؛ تـو روحــش کـــصـــــــــافـــط :|

ایـن روزهـا

ایـن روزهـا احـســـاس بــچــه ای رو دارم
کـه رفـتـه تـو کــوچــه تــا بـازی کـنــه
ولـی کــسـی بـازیــش نـمـیــده!!!
:((((((

صـــاف...

بیــن دل ِ صـــاف و دهـــن ِ صــــاف رابـطـه ی مـسـتقـیم وجود داره :|

جهنم

میگن تو جهنم یه جایی هست

حالا خودتون میرید میبینید ...

ایوب

به هفتاد ملیون ایوب برای زندگی در ایران نیازمندیم

بَقال آپ دیت

رفتم بَقالی سر کوچَمون میگم یه پاکت سیگار بده .. گفت یـــه لحظه صبر کن .. دیدم رفته تلفن زده بازار .. میگه آقا الان سیگار چنده؟ .. بعدش اومده جلو من میگه بفرمایید 4000 تومَن :|
یــه لحظه حس کردم توی صرافی دارم دلار معامله میکنم :|
همچین بَقالیه آپ دِیتی داریم سر کوچمون .. :دی

نیازمندیم

به کَسی که بتواند همه کَسَم شود , نیازمندیم

منتظرته

 با دوستام رفتیم درکه ، عصری برگشتم خونه خسته ..
تا اومدم تو دیدم بابام عصبی گفت مگه تو قرار نبود ساعت 2 بری دنبال خواهرت بیاریش خونه ، بعدم ماشین و بیاری در مغازه به من تحویل بدی ؟؟
تازه یادم افتاد !
گفتم بابا نفهمیدی چی شد که !!
از بیمارستان بم زنگ زدن گفتن یه آقایی تصادف کرده ، شماره شما تو لیستش هست .. رفتم دیدم حامد بدجور تصادف کرده و داشتن میبردنش اتاق عمل :(
...
مامانم گفت طفلی ، به بابا مامانش گفتی ؟
گفتم نه بابا اصلا موندم چطور بگم ، هنوز هنگم !
بابام گفت حامد ؟؟
همون رفیقت که باباش دبیر بود ؟ گفتم آره .. گفت همون که دانشگاه خودتون معماری میخونه ؟ گفتم آره .. گفت همون که قد بلندی داشت و چشمای روشن ؟ گفتم آره
گفت همون که قرار بود امروز بیاد اتو کد یادت بده الان نیم ساعته تو اتاقت منتظرته ؟؟